تبلیغات
ذکر - درباره عارف بزگ شیخ ابوالحسن خرقانی(عارف و صوفی نامدار ایرانی )
ذکر
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

 درباره عارف بزگ شیخ ابوالحسن خرقانی(عارف و صوفی نامدار ایرانی )

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
هر کسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد

شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان خرقانی « یا علی بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری از چهره های بسیار درخشان عرفان ایرانی است .............

وی در سال 351 یا 352 هجری در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجری در هفاد و سه سالگی در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم شهری وی یعنی بایزید بسطامی عارف بزرگوار و عالی مرتبه قرن دوم و سوم هجری که شیخ و مقتدای حال جذبه و تفکر او بوده است، مانند عارف معروف معاصر خود شیخ ابوسعید ابوالخیر خرقه ارشاد و طریقت از شیخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکریم قصاب آملی داشته است.

در منقولات و حکایات باقی مانده، آمده است که شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف مشهور و ابوعلی سینا فیلسوف نامی و ناصر خسرو قبادیانی علوی، شاعر و متفکر ایرانی که معاصر شیخ ابوالحسن خرقانی بوده اند به خرقان رفته و با وی صحبت داشته و مقام معنوی او را ستوده اند. و نیز گفته اند که سلطان محمود غزنوی پادشاه مقتدر بدیدار شیخ ابوالحسن خرقانی رفته و از وی کسب فیض کرده و نصیحت خواسته است.

 گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.  چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بی دیدنش از گریه نیاساید چشم
ما را زبرای دیدنش باید چشم
ور دوست نبیند به چه کارآید چشم                " ابوالحسن خَرقانی "

آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی عارف نامی در شمال غربی شهرستان شاهرود و در روستای قلعه نوخرقان قرار دارد

 www.ghalandareshab.blogfa.com

آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی در 24 کیلومتری شاهرود در شمال قصبه خرقان روی یک تپه آرامگاه عارف نامی و وارسته به نام شیخ ابوالحسن خرقانی به چشم میخورد. فضای سبز اطراف آن به آرامگاه قداست خاصی بخشیده است. روی قبر شیخ یک قطعه سنگ مرمری قرار دارد که اشعاری برآن حک شده است. در جوار این مقبره مسجدی بودکه گنبدی مخروطی شکل و مزین به کاشی کاری هی زیبا داشت. در حال حاضر از مسجد و گنبد یاد شده , فقط محراب آن باقی مانده است که برخلاف مسجدهای دیگر این نواحی رو به مغرب است. محراب مذکور داری گچبری هی زیبا و استادانه می‌‌باشد. اطلاعات بیشتر در رابطه با شیخ ابوالحسن خرقانی

 آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

http://multi-download.com/cat-713/cat-2/jangale-abr/#more

شیخ فرید الدین عطار نیشابوری عارف بزرگ
قرن ششم و هفتم هجری در این باره مینویسد:

آن بحر اندوه ، آن راسخ تر از کوه ، آن آفتاب آلهی ، آن آسمان نامتناهی ،
آن عجوبه ربانی ، قطب وقت ابوالحسن خرقانی ، رحمه الله علیه ،
سلطان سلاطین مشایخ بود و قطب اوتاد و ابدال عالم بود ،
و پادشاه اهل طریقت و حقیقت بود ،
و متمکن کوه صفت و متعین و دایم"به دل"در حضور و مشاهده ،
و به تن در ریاضت و مجاهده بود ،
و صاحب اسرار حقایق بود و عالی همت و بزرگ مرتبه بود ،
و در حضرت ِ عزت آشنایی عظیم داشت ،
و در گستاخی کر و فری انبساطی بود چنانک صقت نتوان کرد.

..................................

گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود:

 « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.
    چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد،
     البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

 

خواجه عبدالله انصاری "پیر هرات"
عارف بزرگ قرن پنجم هجری و گوینده
رسائل مقالات و مناجات های خوش آهنگ
و دلنشین و سوزناک و سراپا هنر عرفانی
از شاگردان و مریدان خاص شیخ ابوالحسن خرقانی بوده است.
وی سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان
از محضر پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض کرده
تا بسر حد کمالات معنوی نائل شده است.
چنانکه خود گفته است:
« مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند.
اما پیر من در تصوف و حقیقت شیخ ابوالحسن خرقانی
است و اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی.»
خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات
خود درباره درک فیض از مکتب
شیخ بزرگ خرقان چنین آورده است:

عبدالله مردی بود بیابانی،
میرفت بطلب آب زندگانی،
ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی،
دید چشمهً آب زندگانی،
چندان خورد که از خود گشت فانی،
که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی،
اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی،
کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.

 

خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم .

******

سفر پنج است :
اول به پای
دوم به دل
سوم به همت
چهارم به دیدار
پنجم در فنای نفس .

******

چون نیستی خویش به وی دهی
او نیز هستی خویش به تو دهد .

******

آن کس که نماز کند و روزه دارد
به خلق نزدیک بود
و آن کسی که فکرت کند به خدای.

******

عافیت در تنهائی یافتم
و سلامت در خاموشی .

.......................... 

            "
                                    کسی که دعا می کند را
                                    دست کم نگیرید.
                                       "
                                                  دکتر حسین الهی قمشه ای

 

........................................

روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم


و سخنی به از بی سخنی نشنیدم


ساکن سرای سکوت شدم


و صدره صابری درپوشیدم.


            "بایزید بسطامی"

 

 

محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد...

http://rendanevamastane.persianblog.ir/1388/5

عشق یعنی
نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
هر کسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد

===========

شیخ ابوالحسن خرقانی

و گفت:
در معرفت چنین است که مومنی مومنی را زیارت کند.
از عرش تا ثری و از مشرق تا مغرب در یک کفه ی ترازو نهی
آن زیارت بر آن زیادت آید
.

 نوری است از حق به بنده و نوری است از بنده به حق
آن که از حق به بنده است نور ِ عنایت است
و آن که از بنده به حق است نور ِ اخلاص است.

 

وگفت:
هر چیزها را ببوییدم بوی آن چیز بر آمد.
مومنان را بوی حق بر آمد.

..............................

بـایـزیـد انـدر سـفـر جـسـتـی بـسـی     تـا بـیـابـد خـضـر وقـت خـود کـسـی

دیـد پـیـری بـا قـدی هـمـچـون هـلال     بـود در وی فـر و گـفـتـار رجـــال

بـایـزیـد او را چـو از اقـطـاب یـافــت     مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پـیـش او بنشست می پرسید حـال     یافتش درویش و هم صاحب عـیال

گفت: عزم تو کجـا؟ ای بــایــزیــــد     رخت غربت را کجا خـواهـی کـشید

گفت: قـصـد کـعـبـه دارم از پــگـــ     گـفـت: هین با خود چه داری زادره

حکایتی از بایزید بسطامی به قلم مولانا

گفت: دارم از درم نــقــره دویست     نک ببسته سست برگوشه ردی است

گفت: طوفی کن بگردم هـفت بار      ویــن نـکـوتـر از طــواف حـــج شـمـار

وآن درمها پیش من نــه ای جـواد        دان کـه کـردی و شـد حـاصـل مـراد

عمـر کردی، عـمر بـاقـی یـافـتـی     صـاف گـشـتـی بـر صـفـا بـشـتـافـتـی

حق آن حقی که جانت دیده است   که مرا بر بیت خود بـــگــزیــده است

کعبه هر چندی که خانه بر اوست     خلقت من نـیـز خــانــه سـر اوسـت

تـا بـکـرد آن خانه را در وی نــرفـت    ونـدریـن خـانـه بـجـز آن حــی نــرفـت

چـون مـرا دیـدی خــدا را دیده ای      گـرد کـعـبـه صـدق بـر گـردیـده ای

خدمت من طاعت و حمد خداست    تـا نپنداری که حق از من جـداســت

چـشـم نـیـکـو بـاز کـن در من نگر     تـا بـبـیـنی نور حق اندر بــــشــــر

کعبه را یک بار "بیتی" گفت یــــار       گـفـت: (یا عبدی) مرا هفتاد بـــار

بـایـزیـدا کـعـبـه را دریـــــافـــتــی         صـــد بها و عــز و صـــد فـر یافـتـی

بایزید آن نکتـه ها را گوش داشت         هـمچـو زرین حلقه ای در گوش داشت

http://rendanevamastane.persianblog.ir/1388/5

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 4 مهر 1389 :: نویسنده : ن غ


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ن غ
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :